سیگار برگ بابا

من متهم به مرگم امشب در این حوالی
ا شعار می سرایم با اشک ودست خالـی
با قلب من در افتاداین سرنوشت ابری
بر خاطرات من زد نقشی زسیـب کالــی
تاب نوشتنش نیست این خود نویس آبی
پیچیده توی ذهنش صد واژه ی خیالـی
مادرمرا شبی گفت از این زمانه ی گرگ
آه از سکوت سردش در پای دار قالــی
..................................
.................................
سیگار برگ بابا آتش به دفتـرم زد
رفت از نگاه شعرم هر حس وشورو حالی
دیدی سرم چه آمد آخر شدم پــریشان !!
دیگر نمی شناسم این روز و ماه وسالی

/ 1 نظر / 15 بازدید
رحیم سینایی

هرا جان زیباودلنشین بود من ماندم و ستاره بی عشق وشوروحالی در این سیاه تیره حافظ بدست وفالی در گوش جانم حافظ در داد این ندا که «سینا» بزن تو جامی داری اگر مجالی