سه نقطه های من و آینه

التماس ، نجابت نگاهت را می فهمد

ودر  میان پرچین های آرزو

خاطره را ،محک می زند

یاد سه نقطه های من وآینه ، به خیر !!

که همیشه به حساب ِهیچ کس ،ثبت می شود

حالا چه فرقی دارد

که آب از سر من گذشته باشد

یا من از آب گذشته باشم

...

من که نمی دانم!!

فقط، حریف خوبی برای بارانم

وکاغذهای مچاله ام را

سرگردان ِ کوچه های عطش نمی کنم

شاید شعری متولد شود

که پرده از تمام ِ قافیه ها بردارد

 

/ 12 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رند

سلام... شاید لازم نیست چرا که همین شعرت پرده از همه قافیه ها برداشته است... قربانت رند تبریزی

حسن ابراهیمی

سلام خانم طهماسبی عزیز شعر زیبایی بود ولذتی عجیب برایم داشت من که نمی دانم!! فقط، حریف خوبی برای بارانم وکاغذهای مچاله ام را سرگردان ِ کوچه های عطش نمی کنم شاید شعری متولد شود که پرده از تمام ِ قافیه ها بردارد درود بر شما

كوچه مهتاب... كوچه گرد

شعرت زيباست! چه خوب شد كه اينجا هم نوشتي! هم دوباره خوندمش و هم.... [گل] حريف خوبي براي بارانم...! [قلب]

امید صباغ نو

این روز ها که میگذرد احساس میکنم بی او! مرگ در یک قدمیست. خسته شدم بس که در تنهایی ام برگه های تقویم را در حسرت نیامدنش یکی یکی پاره کردم... خسته زهرای خودمان سلام لذت بردم آفرین شاد باشی[گل]

م.هورمان

درود پیش از آنکه آغاز کنم باید یگویم بز خلاف آیین خلق(وبلاگ نویس) بدون دعوت آمده ام و این صفجه را در وب گردیهایم پبدا کردم.بگذریم. یکم در باره ی .واژه ها و جمله ها: لابد پیش از آن که آغاز کنم می دانی که گریبان کدام واژه را خواهم گرفت. بله.((سه نقطه ها))نمی دانم چرا موج ادبیات نو گرایمان به خود را به سمتی سوق داده که (نو ) نویسی را به مجهول نویسی تبدیل کرده است؟براستی یاد سه نقطه های تو و آینه که به جساب هیچ کس میرسد چه نقشی در شعر شدن واژه هایت دارد؟ زهرا بدنیال نشان دادن چه مفهومی است؟دیگر آنکه خودِ شاعر در قطع دوم به نمی دانم های خود نیز اشاره ای میکند و همین مطلب را در سطر های پایین تر به زبانی دیگر بیان می کند.هم حریف خوبی برای باران است و هم اینکه کاغذ های مچاله اش را در کوچه های عطش سرگردان نمیکند.پس شاعر چه میکند؟ نه به باران اعتنایی دارد نه به عطش( این جمله خود حاوی هزاران برداشت متفاوت است.)یعنی مخاطب را با یک ؟ بزرگ روبه رو می نماید و جوابی آنچنان که باید و شاید نیز نمی دهد.فقط مخاطب را به (شاید) ی کم رنگ دلخوش میکند. دوم،در باره ی نسبت این اشعار با شعر زهرا: از ساختار بومی و شخصی خود خارج شده

شهرام بیانی

سلام زهرای شاعر [گل] با خیلی از کارای دیگه ات فرق داره ... یه هارمونی خاص یه نگفته ی ناب و دلنشین وو یه حس روشن از نگاه سبزت تو نوشته س/عجیب ... اصلن خیلی کارای نو و مدرن می خونم و به خیلی جاها سر می کشم و خیلی کم شعرای نو به دلم میشینن و یا لااقل من با اونها خوب و راحت ارتباط برقرار نمی کنم ... اما شعرای تو رو می پسندم و جدن میگم یکی دو خط اول و که میخونم روحم و با خودش میبره/کارت رو سعی کن تو این گفت و شنودای ناب بکار ببری/خیلی بکره/راستس ببخشین اینقده راحت صحبت کردم ... گناه شعر خوبتونه دیگه/پایاباشی (ئاکو)[گل]

رحیم سینایی

سلام زهرا جان چه خوب نیاز را تعریف کردی « التماس ، نجابت نگاهت را می فهمد » ای کاش آن ناز هم این نیاز را درک کند چند روزی مسافرت بودم بمحض رسیدن عرض ادب کردم

علی خدادادی

سلام سرکار طهماسبی کار جالبی بود حالا به اون چیزی که مد نظر من است بسیار نزدیک شده ای. شاید شعری متولد شود که پرده از تمام ِ قافیه ها بردارد این قسمت فوق العاده است.[دست][دست]

yasmin

سلام چه زیباست فکرتان ،قلمتان ،وبلاگتان اگه امكانشم هست لينك سايتامو بزار تو وبلاگت .سری هم به ما بزن.حتما بیا.نظر هم یادت نره.مرسی.خوشحال میشم.منتظرتم[لبخند] التماس ، نجابت نگاهت را می فهمد[دست][دست][دست][قلب]