به تماشایم بیا

به تماشایم بیا

در خیابانی که از غربت ناهنجار ،

به خود می پیچد

وچراغ های قرمزو سبز را ،طعنه می زند

به تماشایم بیا

وقتی نگاه وارونه ی کوچه ها

زمان را میخ کوب می کند

وصدای زنگها،

حادثه را مشکوک

به تماشایم بیا

ودعوتم کن ، به سمت گذرگاهی

که ریشه در التماس باران دارد.

باور کن بیش از پیش تماشای ام،

وآینه حاضر نیست

چشمان خود سرم را ، هم صحبت خود سازد

می دانم ،می دانی  ، اخمهای من

با خنده  های پنجره نسبت دارد

وساکت ترین جمله ها

در لا به لای دفترم

به فریاد می آیند.

این روزها منم ،من با

هق هق شانه های کوزه گر

که تکه های قلبم را پیوند می زند

وعجیب تر آنکه

پای حضور از فرط تاول،!!

تفاوت ماندن ورفتن را نمی فهمد

ودوباره از سقف شبانه ی دیدگانت ،

فرو می ریزم.

می دانم ،می دانی

تو اندازه ی سر سوزن هم

شبیه من نیستی!!

ومن در جنوبی ترین سرزمین نگاهت

به خود می پیچم

تا قداست عشق را،معنا کنم

شاید منحنی قدمهای ساعت را

در پچ پچ بی وزن  کلامت ،رسم کنم

وتماشایی شوم،در ثانیه گرد ِ عقربه های مشهوری،

که هر روز از فرط خستگی جان می بازند

 

 

 

 

 

 

/ 9 نظر / 23 بازدید
شمیم

درود بانو اول یاد فروغ افتادم اگر به دیدن من آمدی ای مهربان برایم چراغ بیاور و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم شاید اشتباه نوشته باشم ولی یاد این افتادم پیروز باشی[گل]

علی خدادادی

سركار خانم طهماسبي سلام شعر سپيد شما را خواندم.تركيبات زير در اين شعر برجسته و زيبا بودند. سقف شبانه ی دیدگان منحنی قدمهای ساعت پچ پچ بی وزن کلام دوست خوب ، اغلب در تعريف شعر مي گويند: شعركلامي است مشوش به همراه صور خيال ، احساس و عاطفه. در اين كار شما احساس و صورخيال تا اندازه اي دخالت داشته اند ولي شوريدگي و هعنا زير لايه اي از تصنع و تغلق بي رنگ و يا رنگ باخته به نظر مي رسد و شعر را از اوج فخامت و نفاست به زبان محاوره بسيار نزديك كرده است.مانند: به خود پيچيدن خيابان،نگاه وارونه ي كوچه، صدای زنگها، و همچنين اجزاي جملات در اكثر عبارات به همان شكل معمولي و به دور از قاعده ي بي قاعدگي به كار گرفته شده اند،مثل: که هر روز از فرط خستگی جان می بازند تو اندازه ی سر سوزن هم شبیه من نیستی!! زمان را میخ کوب می کند اگر اين شعر داراي وزن بود و يا آهنگي يكدست در آن احساس مي شد شايد اين محاوره اي بودن تا حدود زيادي از برجستگي خارج مي شد. هميشه شاد باشيد.

شهرام بیانی

زهرا خانم شاعر سلام [گل] امروز مهمون وبلاگتونم ... البته با اجازه : به نگاهی از چشمانی باز و بینا می رسم هر چند که سراسر خیابان ها و نفس ها و صداهایی که همه ی زندگی رو در بر گرفتن و بی محابا فقط به پیش میرن و به کسی هم توجه ندارن/و اما کشف ذهن شاعر و نقطه ی قوت و بارز شعر از شروع این نکته به بعده که اوج اندیشه و روشن بینی شاعره : این روزها منم ، من با/هق هق شبانه های کوزه گر/اساس و پیدایش و نفس و اینکه با تمامی لحظات گذرای عمر به خود پیچیدن و در خود مشغول شدن و گاه گاهی دل سپردگیه که این بیهودگی هارو کم رنگ میکنه/ و حس بارز شعر همون هدف رسیدن به قداست عشقه و سوالهای بی جوابی که در وصل نهایی قابل تفهیمه : و تماشایی شوم در ثانیه .... ................ زهرا خانم به دیدگاه روشن و نگاه سبزتون تبریک میگم و بنده تنها برداشت شخصی خودم رو براتون نوشتم ... /پایاباشین(ئاکو)

نیلوفر راد

سلام زهرای عزیزم هم من و هم نیما همیشه از خوندن شعرات لذت میبریم ساده و روان و در عین حال قابل فکر و تامل با اجازت میرم بقیه ’ شعرات و بخونم و پرینت بگیرم و ببرم برای نیما آخه خیلی وقته از خودت و کارات بیخبر بوریم مواظب خودت باش عزیزم من و از حالت بیخبر نذار شاد باشی[قلب][ماچ]

پرواز را بخاطر بسپار

سلام عزیزم امید وارم که احساس لطیفت را قدر دانی باشد و مهربانی تا سر روی شانههایش بگذاری و این گهر های ناب را بگوی قربانت یک مسافر