از دست تو ای صبح غزل ...

 از دست تو ای صبح غزل دلگیرم  

                 

بردار وبرو کلام ِ بی تقدیرم   

                    

دیگر به طلوع خنده ام فکر نکن

 

تا من غم هر حادثه از سر گیرم

 

در هر ورقی که خورده تقویم دلم

 

با عشوه ی ِ بی حد غزل در گیرم

 

در فرصت ِ ناتمام ِ این قافیه ها

 

هر بیت لبت کشیده در زنجیرم

 

پابند ِ نگاه ِ  خسته ی کوچه شدم

 

من معترفم که از غمش می میرم

 

/ 9 نظر / 18 بازدید
مینا

سلام عزیز دل خوشحالم که فرصت شد بیام خدمتت و دوباره بخونمت بابا کلی دلتنگتم ما رو دریاب راستی عیدت مبارک خیلی عالی می نویسی گلم قلمت همیشه سبز [گل] [ماچ]

دریاناز

سلام زهرای عزیزم مثل همیشه زیبا بود ممنونم ازت [گل][گل][گل][گل]

علی میرشمس

درود بر شما بسیار خرسند شدم که محیطی شخصی از شما یافتم تا بتوانم از نوشته های زیبایتان استفاده کنم اگر اجازه دهید نام شما را در لیست وبلاگ خود داشته باشم... در صورتی که اجازه دادید بفرمائید با چه عنوانی ثبت نمایم؟ شاد زی مهر افزون

علی اکبر رشیدی

سلام دوست غزل زیبایی بود البته میتوانست دوتا رباعی زیبا هم باشه ! به شب غزل سربزن خوشحال میشم [گل]

رهگذر

سلام بر شاعره خوش ذوق از خواندن غزل زیبا و قوی شما بسیار لذت بردم ... قلمتان پاینده باد همیشه ...[گل]

zirabyrika

در هر ورقی که خورده تقدیر دلم من معترفم که از غمش میمیرم سلام خانم زهرا اولین بار که وبلاگتون رو میبینم اونم از روی کامنتی که روی وبلاگ یکی از دوستان گذاشتی دیدم. خیلی خیلی عالی بود موفق و خوش قلم باشید [گل]

بادگیرکاهگلی

سلام من به غدير رفتم آنجا كه خم قسمت ميكنند از دهان يار تو هم بيا. عيد اكبر مبارك. حق.

شبنم

نوشته ها عالی بود