کلاغ پر

 

تا کی به احترام مترسکها

 

 

کلاغ پر خواهی رفت؟

 

 

بگذار دروغ ،کمی بخوابد

 

 

یادت باشد

 

تو از نجیب زادگان همین  دیاری

 

اما افسوس

 

 

در انزوای شانه های مرده

 

به تدریج به خواب میروی

 

 

وانگار نه انگار ،حوّا تورا زاییده

 

کجای این کوچه های غریب

 

 

خواهی رفت ؟

 

وکدام خیابان را برای رسیدن به عصیان فروغ

 

خواهی دوید ؟

 

 

کفشهای سهراب برای پاهایت گشاد است

 

 

میترسم ،از اینکه دوباره به زمین بخوری

 

 

وبرای دفترهای بسته سوژه ای  بکر شوی !

 

 

کسی چه میداند تو قطره ی کدام دریایی ؟

 

 

که می خواهی ،باز باران را...

 

برای سروهای شمال خلاصه کنی

 

 

وچادر گیلکهای نجیب را،به باد بسپاری

 

 

می دانی اصلا گوشهایت نمی شنوند

 

 

شاید دلباخته ای باشی

 

 

که لفظ اوج را ،در چارچوب قابها زنجیر کرده ای

 

وخیانت ودروغ را نمی فهمی

 

 

شاید نمی دانی

 

 

{حاصل عشق مترسک به کلاغ،

 

کشتن مزرعه است}

 

 

وخود را وبال گردن تقدیر کرده ای

 

شاید از روی سادگی

 

 

برای مترسکها کلاغ پر میروی

 

اما یادت باشد

 

 

سایه ات تمام این لحظه ها را

 

 

میان کاغذهای کاهی جیغ میکشد

 

 

 

/ 47 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کوچه گرد

کلاغ پر زیبایی بود... من که نباید بگم زیبا... چون من عاشق شعرهاتم! عاشق اون واژه هایی که می چینی کنار هم و با نقطه چین ها تمام میکنی! باز باران... با ترانه! می خورد اینجا و آنجا من به پشت شیشه تنها یادم اید روز باران توی جنگلهای گیلان عاشقی دلخسته بودم..... وه گوارا بود باران... برگ و گل هرجا نمایان یادم اید... روز باران! باز باران... [گل]

شمس الدین عراقی

سرکار خانم بلداجی سلام بر خلاف نظر آن دوست گرامی که فرموده اند (متن زیبایی بود) بنده عرض می کنم شعر بسیار زیبایی بود . و تنها یک اشکال خیلی کوچک به نظرم رسید . آنجا که از سرو و شمال گفته اید به نظرم آمد خیلی سرو به شمال مربوط نمی شود سرو ادم را به یاد شیراز می اندازد و شالیزار ها بیشتر به شمال مربوطند البته و صد البته با پوزش فراوان. راستی یک وبلاگ تازه هم راه انداخته ام بنام ( کوچه ی شعر) و یک شعر از اخوان گذاشته ام هنوز هم مرددم ادامه بدهم یا نه آدرسش در وبلاگ خودم هست شاد و پیروز باشید

حسین میدری

هزاران هزار درود عاشقانه بر شما و واژه های شگفت اندیشتان! شعر بسیار زیبایی بود که لذتی وافر را به من هدیه داد.. من و امواج خلیج و شالوها در "یک ساحل پر از شعر" با پنج دوبیتی جدید به روزیم و مشتاقانه چشم براه آفتاب مهرورزی هایتان، نقش گامهای رهنمودتان بر ماسه های خیس خاطره هامان خواهد ماند..

شفق

سلام خانم طهماسبی ما عاشقان حسین! با چهارپاره ای عاشورایی به روزم و چشم به راه[گل]

معصومه

سلام لطف میکنی منت سرم میزاری بعد از این که به اسم مدل لباس لینکم کردی خبرم کنی تا لینکت کنم ممنون

نجمه خوشدل

سلام منم بلاگ دار شدم و منتظر حضور سبزتون[گل]

فرشته

سلام دوست من با مولانا این اعجوبه عرفانی به روزم بیا به دیدنم [گل] عارف و عالمی كه مراحلي از سير و سلوك را گذرانده بودند درسفری از جایی عبور میکردند ، سر راه خود دختري را ديدند در كنار رودخانه ايستاده بود و ترديد داشت از آب بگذرد.. وقتي آن دو نزديك رودخانه رسيدنددختر از آن ها تقاضاي كمك كرد. عارف بلا درنگ دختر رابرداشت (بغل کرد) و ازرودخانه گذراند.دخترك رفت و آن دو به راه خود ادامه دادند و مسافتي طولاني را پيمودند تابه مقصد رسيدند. در همين هنگام عالم كه ساعت ها سکوت كرده بود خطاب به عارف گفت:«دوست عزيز!ما نبايد به جنس لطيف نزديك شويم. تماس باجنس لطيف برخلاف عقايد و مقررات مكتب ماست. در صورتي كه تو دخترك را بغل كردي و از رودخانه عبور دادي.» عارف با خونسردي و با حالتي بي تفاوت جواب داد: « من دخترك را همان جا رها كردم ولي تو هنوز به او چسبيده اي و رهايش نمي كني.»