پیش پای حادثه ،باران گرفت
فرصت عاشق شدن، افسانه شد
سمت شلاق نگاهت می دوم
لحظه های گریه ام مردانه شد

می گریزم از نگاه خلوتم
تابه کی بازیچه ام خواهی ،توغم!
من نوشتم مصرعی از ابر وتو
بر من وشعرم روا کردی ستم

ای خدا آشفتگی هایم نگر!
من مگر اولاد آدم نیستم
یکدم از آنجا از آن بالا بگو
من که ام اینجا بگو:من کیستم

ازچه لبریزم کنی از اشک وبعد
سینه خیزم می کشی تا مرز تب
از جنون بگذشته کارم ای خدا

روزهایم از چه دارد رنگ شب

[ ۱۳۸٧/٧/٢٧ ] [ ٤:٥۳ ‎ب.ظ ] [ زهرا طهماسبی(پریشان) ] [ نظرات () ]