واژه های سکوت ،

بغضم را احاطه کرده اند

ودر انزوای سایه های سرد

سرگیجه های مکرر

ذهن دفترم را آشفته اند

چقدر طول می کشد!!

تاشبیه چشمان عاشقت را

به تفسیر بکشم؟

شاید سالها وشاید...

نه ،!!

اصلا به رویا های آتشینم فکر نمی کنم

وروحم را در آشوب روزهای ناتمام،

سیر نمی دهم.

بی گدار به آب می زنم

ودر این هنگام

آغوش هزار چهره ی نگاهت

به احساس غریبم ،پیله می کند

وچون شاخه ای شکسته ،به رود می زنم

منت می کشم تمام حروف عشقت را

شاید ترتیب ِجملات ساده ام ،به هم نریزد

ونگهبان پنجره های شکسته می شوم

هرچند قرار است ،

تاریخ تولدم را،به سوم مرداد ،پس دهم.

وقتی دالان غروب،

بر پیشانی انتظار حک می شود

ودر حوالی پونه های تشنه ،سر خم می کند،

بی گمان در بوسه های بی تجربه

اندام شعرم، به لب خواهی گرفت

وریشه های باورم را

همچون سیگاری دود خواهی کرد

تا قلب هوا از تپش نیاستد...

 

[ ۱۳۸٧/٧/٢٦ ] [ ٦:٢٠ ‎ب.ظ ] [ زهرا طهماسبی(پریشان) ] [ نظرات () ]