من کی به تو گفتم :نرو تا مرز آبی؟
آی آدمک! من با توام ،درگیر خوابی؟
گفتی کبوتر با کبوتر، بـاز با بـاز
می ترسم آخر روز پروازم نیابــــی
آدم نـشد ایـن شعر لجبـاز خیالــم
هر روز وشب دنبـال جنجال حسابـــی !
دارم ترا با دیده هایم می نویـسم
اصلا نمی بینــی فقط فکر شتابـــی !
باز آمدی وحــال وروزم را ندیــدی
بی باده مستم می کنی ، فکر شرابی؟
من هــی نــوشتم ...وخط کشیـــدی
این نقطه چیــن هامی شودآخر کتابی
امشب پریشانم، بیـــا مهتاب من شو!!
بایــد بر این آشفتگی هایم بتابی

 

[ ۱۳۸٧/٧/٢٦ ] [ ٦:۱٢ ‎ب.ظ ] [ زهرا طهماسبی(پریشان) ] [ نظرات () ]