این خیابان شلوغ

تکیه بر جلوه ی باران کرده.

وفقط عابر زخمی دارد

چشمها پیدایند پشت این پنجره ی تنهایی

هر پیاده به خودش می گوید :

این چراغ قرمز،چقَدَر خنده ی تلخی دارد

لحظه ای بعد،

آخرین بنز سفید

می خورد بر تن نامرد خطوط

ایست ،ایست

عشق فرمان زمان دستش بود

دختر آینه را زیر گرفت

حادثه تاخت

و این گونه نوشت

جرم تو سنگین است

و من از اوج خیال افتادم

از خودم پرسیدم ؟

سهم تنهایی او را چه کسی خواهد داد؟

دادزد : پنجره ها

وخیابان شلوغ

[ ۱۳٩۱/٦/٥ ] [ ٥:٥٦ ‎ب.ظ ] [ زهرا طهماسبی(پریشان) ] [ نظرات () ]