به تماشایم بیا

در خیابانی که از غربت ناهنجار ،

به خود می پیچد

وچراغ های قرمزو سبز را ،طعنه می زند

به تماشایم بیا

وقتی نگاه وارونه ی کوچه ها

زمان را میخ کوب می کند

وصدای زنگها،

حادثه را مشکوک

به تماشایم بیا

ودعوتم کن ، به سمت گذرگاهی

که ریشه در التماس باران دارد.

باور کن بیش از پیش تماشای ام،

وآینه حاضر نیست

چشمان خود سرم را ، هم صحبت خود سازد

می دانم ،می دانی  ، اخمهای من

با خنده  های پنجره نسبت دارد

وساکت ترین جمله ها

در لا به لای دفترم

به فریاد می آیند.

این روزها منم ،من با

هق هق شانه های کوزه گر

که تکه های قلبم را پیوند می زند

وعجیب تر آنکه

پای حضور از فرط تاول،!!

تفاوت ماندن ورفتن را نمی فهمد

ودوباره از سقف شبانه ی دیدگانت ،

فرو می ریزم.

می دانم ،می دانی

تو اندازه ی سر سوزن هم

شبیه من نیستی!!

ومن در جنوبی ترین سرزمین نگاهت

به خود می پیچم

تا قداست عشق را،معنا کنم

شاید منحنی قدمهای ساعت را

در پچ پچ بی وزن  کلامت ،رسم کنم

وتماشایی شوم،در ثانیه گرد ِ عقربه های مشهوری،

که هر روز از فرط خستگی جان می بازند

 

 

 

 

 

 

[ ۱۳۸٧/۸/٥ ] [ ٩:۱۳ ‎ب.ظ ] [ زهرا طهماسبی(پریشان) ] [ نظرات () ]